خرید بک لینک
از نقل قول ها چنین برمی آید که حسین(ع) و یارانش هر کدام صد مرد جنگی را حریف بودند. تا دمِ آخر پا پس نکشیدند و قهرمانانه جنگیدند. چون مثل خیلی از ماها اهلِ مصلحت اندیشی های دنیایی نبودند. با خودم فکر می کنم آدم مگر برای قهرمان ها گریه می کند؟ این فکر وسط روضه و های های ملت به ذهنم خطور می کند. آدم مگر برای مرگِ قهرمان ها گریه می کند؟ بعد می بینم که آره... اتفاقا آدم برای مرگ قهرمان ها بیشتر از انسان های معمولی گریه می کند. وقتی نقش اول یک فیلم می میرد، آدم عمیقا متاثر می شود. بعد اگر این نقش اول، آدم خوبی هم بوده باشد بیشتر متاثر می شود. اگر یک آدمِ خوب قوی

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 14:34

شب عروسی شان بود. بعضی ها از این شب بعنوان بهترین و خاص ترین شب زندگی یاد می کنند. شبی که قرار است دو نفر اعلام کنند که آماده ی شروع یک زندگی مشترک اند. که از بین همه ی آدم های این شهر بزرگ، با رنگ ها و شکل های مختلف، آن دو یکدیگر را انتخاب کرده اند. شب با شکوهی بود. یک داماد بود و صدها عروس. دو ساقدوشی که لبه های تور عروس را گرفته بودند و نرم نرم می رقصیدند، با آن آرایش و لباسهای پر زرق و برق هر یک به زیبایی یک عروس بودند. علاوه بر آن دو، سالن پر از دخترکان بزک کرده رنگارنگی بود که بعضی هایشان، عروس را در آن لباس سفید یکدست از جلوه می انداختند. و البته که چشم ه

برچسب: یک شب هزار شب نمی شود, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 18:17

مادر شدنم هم خودخواهانه بود. دلم هوای بچه های بی سرپرست را کرده بود. اصلا به این فکر نمی کردم توانش را دارم یا نه... اصلا به این فکر نکرده بودم که وقت و انرژی اش را دارم یا نه! فقط دلم می خواست مدتی با آنها باشم. در آغوش شان بگیرم. بهشان محبت کنم. در ذهن شان جا باز کنم. دوستم داشته باشند. دلشان برایم تنگ شود. من چه بی رحم شده بودم... وقتی آنها "مامان" صدایم می زدند و من از خوشحالی روی ابرها راه می رفتم... حالا چهره هایشان را چطور فراموش کنم؟ چشم های درشت و معصوم "م" وقتی برایش کتاب قصه ی جوجه اردک زشت را می خواندم. کمتر از همه می خوابید و بیشتر از همه انرژی داشت. چش

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 12:53

دیگر دارم به اینجا خو می گیرم. حس آدمِ شناخته شده ای را دارم که از یک شهر شلوغ به کنج یک ده کوره کوچ کرده است و زیستن در انزوا و گمنامی را ترجیح داده به همه ی آن شلوغی های تصنعی. دیگر برایم مهم نیست خوانده شدن. از قضاوت ها هراسی ندارم. البته اقدام شجاعانه این بود که همانجا می ماندم و با نام و نشان واقعی، بی ترسِ خوانده نشدن و یا قضاوت شدن می نوشتم و می نوشتم. اما چرا دروغ بگویم. من آنقدرها شجاع نیستم. از همان بچگی هم زیاد شجاع نبودم. دلم می خواست همه از دستم راضی باشند. همانطور که الان هم دوست ندارم تصورات دیگران را در مورد خودم مخدوش کنم. و خدا می داند این اح

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 12:53

گاهی اوقات هم اینطور می شود دیگر! هر چه اطرافیانت اصرار می کنند که تو خیلی چیزها داری، خیلی استعدادها و نعمتها که قدرش را نمی دانی؛ تو هیچ چیز نمی بینی. جز یک خاکستری بی انتها. انگار دستی برآمده و بر تمام زندگی، یا شاید بر چشمهایت خاکستر بی تفاوتی پاشیده است. احساس می کنی رکود و سکون دارد خفه ات می کند و در عین حال هیچ کاری از دستت برنمی آید. *مولوی

برچسب: با هستی و نیستیم بیگانگی است, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

ما دیر به دنیا آمدیم سیمون جان... ما نسل سومی ها... دلبسته هر کس شدیم، یک سنگ قبر نشانمان دادند. از مقاله ی «تاملاتی درباره استفاده درست از تحصیلات در راستای عشق به خدا» نوشته ی «سیمون وی»: *دقت نوعی تلاش است. چیزی در روح ما هست که بیزاری اش از دقت حقیقی بسیار شدیدتر است از بیزاری بدن از کارهای شاق بدنی. هر زمان که دقت خود را واقعا متمرکز کنیم، شر را در خود نابود می کنیم. اگر با این نیت به تمرکز بپردازیم، گذراندن ربع ساعت با دقت بهتر از انجام بسیاری کارهای نیک و مثبت است. *دقت عبارت است از به حالت تعلیق درآوردن اندیشه و آن را فارغ و خالی و آماده رسوخ موضوع م

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

«انسان گاهی به بن بست مى رسد، با اینکه نیرو و توان براى رفتن دارد، راهى پیش پایش نیست(پوچی)، اما گاهى راهش هست، جایى براى رفتن دارد، اما توانش نیست(عجز). می توان میان عبث و پوچى هم مرزى بست . عبث، بى مصرف ماندنِ استعدادهاى عظیم انسانى است که عظمت خود را یافته و پوچى زبونى انسان در برابر شکستها و بحران هایى است که به تجربه حس شان کرده. عبث از درک عظمت انسان مایه مى گیرد و پوچى از عظمت رنجها و شکست ها»* *کتاب «رشد» نوشته ی «علی صفایی حائری»

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

چندی پیش، در یکی از همین وبلاگهای بیان خواندم که : انسانی که رشد ندارد و می داند در آینده هم رشدی هم نخواهد داشت می تواند خودش را خلاص کند! اینطوری حداقل بارش سبک تر است و زندگی اش کمتر بیهوده! داشتنِ این جواز خودکشی، برایم جالب بود. با دوستی در موردش بحث کردم. نظرات آن دوست جالب تر بود. می گفت میزان رشد آدم را فقط خالق می تواند بسنجد. چه بسا وقتی که فکر می کنی دچار پسرفت شده ای، جوانه ی تغییری در تو زده شود. یا آنجا که گمان می بری در حال سقوط از قله به دره ای، ته آن دره رود روانی باشد که تو را با خود به نقطه ی جدیدی ببرد. اصلا از کجا می توان آینده را پیش بینی ک

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

من تراژدی را دوست دارم. فیلم هایی که پایانی تلخ و گزنده دارند، بیشتر بر من اثر می گذارند. مثل ادوارد دست قیچی. داستان هایی که با مرگ و جدایی خاتمه می یابند، بیشتر در ذهنم می مانند. مثل پرنده ی خارزار. مثلا بر باد رفته زندگی هنرمندانی که با درد و رنج زیسته اند و در اوج غم و ناراحتی از دنیا رفته اند، برایم جذاب تر است. مثل فریدا کالو در این قصه های پر غصه، لذت غریبی نهفته است. این لذت البته جنسش با لذت های منبعث از خوشی و شادی فرق می کند! جدا شدن از آدم ها درب و داغانم می کند، اما آن احساسِ بعد از جدا شدن و دل کندن را دوست دارم. اینکه یک غم عمیق بر دل من و طرف م

برچسب: اعترافات یک ذهن خطرناک,اعترافات یک ذهن خطرناک هومن سیدی,اعتراف یک ذهن خطرناک,اعترافات يك ذهن خطرناك,فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,فیلم اعتراف یک ذهن خطرناک,دانلود فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,نقد فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک,فیلم سینمایی اعترافات یک ذهن خطرناک,داستان فیلم اعترافات یک ذهن خطرناک, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

+ نیما ازدواج کرد... با دختر خالش! _ فدای سرت. +من هر کاری که بگی براش کردم! از همه چیزم مایه گذاشتم. ما حتی با هم... پس چرا ولم کرد؟ _ چون تو همه کاری براش کردی! چیزی براش باقی نذاشتی...چیزی برای کشف شدن باقی نذاشتی... .

برچسب: حدیث مفصل,حدیث مفصل خوان,حدیث مفصل ازاین مجمل,حديث 360 مفصل,خود حدیث مفصل بخوان,حديث 360 مفصلا,حديث ثلاثمائة مفصل,تو خود حدیث مفصل,تو خود حديث مفصل,خود حدیث مفصل, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

این دخترکان زیبا با چهره های گشاده و لبخندهای ملیح دقیقا کجای این شهر زندگی می کنند؟ وقتی که پشت چراغ قرمزها توی ایستگاه اتوبوس ها و قطارها پر از چهره های خسته و بی روح است... و اخم هایی که با لگد شدن اتفاقیِ یک پا عمیق تر از دره های جاده ی چالوس می شوند! این دلبرکان زیبا با چهره های گشاده و لبخندهای ملیح دقیقا کجای این شهر زندگی می کنند؟

برچسب: نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

کنار پنجره ایستاده ام

دستان باد

گیسوان درخت را آشفته می کند

خیال تو

خاطرِ مرا...



+ Ya Tiersen - Naval


تنها دو روز گذشته است...


برچسب: خاطرة,خاطره اسدی,خاطره حاتمی,خاطره ها,خاطره پروانه,خاطره آمپول زدن,خاطرة قصيرة,خاطره ختنه,خاطره حجازی,خاطره چت, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

این کمال بی انصافی ست که وقتی می بینید یک نفر پر از سوال است و پیِ حقیقتی می گردد، او را با جوابها و عقایدتان پر و اشباع کنید! با این کارتان روحیه پرسش گری را در آن شخص نابود کرده و از او فردی راحت طلب، وابسته و متزلزل می سازید! به جای تعریف جوابها برای آدم های دغدغه مند، بهتر است مسیرها را برایشان ترسیم کرد. به جای کشتن سوالهایشان، باید این سوال ها را نقد کرد و سوال های بیشتری برایشان به وجود آورد و تشنه ترشان کرد. به شخصه جزء آن دسته از آدم هایی بوده ام که همیشه دنبال کسی می گشتند که جوابِ سوال هایشان را بگذارد کف دستشان. نمی دانم این یک صفت ذاتی بوده یا

برچسب: ماهی یا تن ماهی,ماهی جنوب بهتره یا ماهی شمال,تون ماهی یا تن ماهی, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:56

زندگی من پر از جزر و مدهای بزرگ و کوچک است.اما، یک موج کوچک می داند که تهِ تمام این تکاپوها و تحول ها به دریا ختم می شود... و من، بعد از تمام اوج گرفتن ها و سقوط کردن هایم به دریای وجود تو بازگشتم... انگار که از تو گریزی نیست... من یک موجِ کوچکِ بیچاره ام که هستی ام به دریا وابسته است... از دریا برمی آیم و به دریا بازمی گردم... من یک موج کوچک بیچاره ام که دریا را نمی بیند و در عین حال، در آن غرق است... من بدون دریا هیچم! هر بار که دست به انکارت زدم، پریشان شدم و مثل آدم های نابینا، مستاصل و مایوس به جستجوی آغوشت برآمدم... والعصر! قسم به زمان... که زمان کوتاه است و مث

برچسب: لا یمکن الفرار من حکومتک, نویسنده: رادین رحمانی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 4:55

صفحه بندی